پی نوشت : از دوستانی که تو این روزایی که نبودم جویای حالم بودن و رفاقت رو در حقم تموم کردن خیلی زیاد ممنونم
چه بگویم؟ سخنی نیست
احمد شاملو
پی نوشت : بی ادب نیستم ، فقط چند روزیست از نعمت دل و دماغ محرومم
پیش نوشت : 1 و 2 تقریبا کاملا بی ربطند !
1 . به واقع عجب پشتکاری دارد. هر بار که از محضرش رخصت میگرفتیم که "جان مادرت فقط یه نخود چرت (snooze) " ، تنها با فشار دادن یک دکمه ء حضرتش تقاضایمان اجابت میشد . اما این مسئولیت پذیریش ما را کشته ، راس ده دقیقه جیغ و داد و فریاد و دوباره از ما رخصت و از ایشان فرصت و ... ولی آخرالامر بعد از قریب یک ساعت او غالب بود و ما مغلوب ، با نگاهی سرد و بی تفاوت !
شاید الگوی خوبی باشد .
2 . جبران میگه : دختر روستايي بسیار زيبايي، به بازار مكاره رفت. در چهره اش سوسن و گل سرخ بود. موهايش به غروب خورشيد ميمانست و سپيده دم بر لب هايش مي خنديد.
مردان جوان، تا اين دختر غريبه ي زيبا را ديدند، به دنبالش رفتند و دورش جمع شدند. يكي مي خواست با او برقصد و ديگري مي خواست به افتخار او كيك ببرد. و همه مي خواستند گونه اش را ببوسند. به هر حال بازار مكاره بود ديگر!
اما دختر يكه خورد و وحشت كرد، و درباره آن مردان جوان، افكار بدي به سرش افتاد. آن ها را از خود راند و حتي به چهره يكي دونفر از آنها سيلي زد و بعد دوان دوان گريخت.
غروب كه به خانه بر مي گشت، در دل گفت : "حالم به هم خورد. اين مردها چه قدر بي تربيت و بي سر و پايند. اصلا نمي شود تحملشان كرد"
يك سال گذشت و در آن يك سال، آن دختر زيبا بسيار به بازارهاي مكاره و مردها فكر كرد. سپس بار ديگر، با سوسن و گل سرخ در چهره، غروب در موها و لبخند سپيده دم بر لب، به بازار مكاره رفت. اما اين بار، مردهاي جوان كه او را ديدند، از او روي گرداندند. و تمام روز تنها ماند.
و غروب كه دختر به طرف خانه اش مي رفت، گريه اش گرفت و در دل گفت : "حالم به هم خورد. اين مردها چه قدر بي تربيت و بي سرو پايند. اصلا نمي شود تحمل شان كرد"

چند صباح پیش یه جایی بابت یه کارایی از بنده و یه سری از دوستامون طی یه مراسمی یه جورائی با اهدای یه لوح و یه ربع ربع سکه (!) و یه کف مرتب تقدیر فرمودند . بعد از مراسم و پیرو صحبتهایی که با همون یه سری در مورد مراسم و ... داشتیم ، به یاد تقدیرهایی که تا به امروز ازمون شده بود افتادیم که ماحصل لیست زیر که از توبره خاطرمون لود شد :
· 8 سالمان بود ، خانم جلیلی ( معلم کلاس دوم ابتدایی ) بابت دکلمه شعری در مراسم صبحگاهی کلی صفات گل و بلبلی نثارمان کردند که نمیدانیم چرا هنوز به یاد داریم ، کانه دیروز بود !
· 15 ، 16 سالمان بود که قطعه ای که خود نگاشته بودیم برای ابوی مرحوم والده گرامیمان - که خود ادیب و دست به قلم بودند – خواندیم که پس از نیوشیدن ، شکرخندی زده و فرمودند " اَی پدر سوخته " که به گمانمان مقداری حس تحسین و تقدیر در آن مستتر بود
· در دوران تحصیل علم (!) ، بعد از آزمون نیم ترم درس OR حضرت استاد دست بر شانه ام نهادند و با لحنی متاثر فرمودند " آفرین ، تو اگه بخونی حتما ارشد قبول میشی " ، که با وجود ارادت تمام قدی که خدمتشان داریم باید عرض کنیم زهی خیال باطل حضرت استاد ، جسارتا زاییدیم !
· مجددا در همان دوران یکی از خواهران جزوه مان را مسئلت داشتند که ما نیز در نهایت سخاوت ارزانی داشتیم که متقابلا با لحن جذ(ذذذ)ابی فرمودند "مـــِــــسی " ، که تا مدتی مدید دستمایه سوژه رفقا بودیم
· خیابان ولیعصر را قبل از یه طرفه شدن حضرتش گز میکردیم که آقائی فردین مسلک ندا دادمان که "آقا دمت گرم این ماشین آبجیمون افتاده تو چال یه دستی برسون درش بیاریم " ما نیز رساندیم دستمان را و پس از عملیات امداد مجددا ای ول و دمت گرمشان شامل حالمان شد .
· در گذشته ای نه چندان دور اطاعت امر والده گرامی والده گرامیمان را کردیم که پس از قرائت یک پکیج کامل از انواع قربان صدقه ها فرمودند " ایشالا عروسیت خودم برقصم " که از تصور رخدادش کلی ذوق کردیم
گذشته از این چرندیات به واقع برای همه ما انواع تشکر و قدردانی و تحسین و ... خیلی اتفاق افتاده ، ولی به نظر من هیچ کدوم حلاوت تشکر و رضایت صامتی رو نداره که از ته یک جفت چشم تَر میشه خوند ، حالا این چشما میتونه متعلق به پدر و مادر ، همسر ، یه دوست و یا پارتنر آدم باشه .
پی نوشت : هیچ انسانی جزیزه نیست . "کوئلیو"
کاملا بی ربط (ولی لازم) نوشت : پس پریشب خوابی دیده بود ، در ساحل کنار یک گوساله ماده دراز کشیده بود و آفتاب میگرفت ، و آن گوساله با آن بیکینی زرد جذابتر از سوگولیاش آمده بود در نظرش .
· علی شریعتی : ... من٬ سطح اندیشه و فرهنگ را در جامعه خودم دقیقا می دانم و می دانم تا کجا است . در اینجا٬ اکثریت٬ یا امّلند یا قرتی٬ وهر دو مقلّد کور و سروته یک کرباس وهر دو در یک سطح و هردو تنگ نظر و کوته اندیش و پست احساس و هردو٬ در جنین خفه و تاریک تعصب مذهبی یا ضد مذهبی خویش٬ خون می خورند و یکی به آنچه نمی داند و نمی شناسد مومن است و دیگری به آنچه نمی داند و نمی فهمد کافر وهر دو در آنچه باور دارند ویا ندارند هم سطح٬ که آنان را کتاب جنّات الخلود و طوفان البکاء سیر می کند واینان را هر چه از "آنجا" برسد و هر چه "آنها" تعیین فرمایند. این دو گروه متخاصم از همه جهت به هم شبیه اند. آنها قرآن می خوانند و کتاب دعا و یک کلمه اش را نفهمیده لذت می برند وغرق توفیق می شوند و اینان هم سمفونی موزار و بتهوون گوش می دهند و نمی فهمند و شعر نو می سرایند و می خوانند و نمی فهمند و ترجمه های غلط و مسخ و عوضی سارتر و کامو و مارکس...را ترجمه می کنند و می خوانند و نمی فهمند و ــ درست مثل همپالکی هاشان ــ فقط برای ثوابش سمفونی استماع می کنند ومارکسیسم و اگزیستانسیالیسم تلاوت می نمایند ٬ آنها برای ثواب اخروی و اینها برای ثواب دنیوی …
· با این که حدود 4 سال از اون روزا میگذره ولی هنوزم گاه و بی گاه یادش میافتم . خودم دوست ندارم ولی یک کرم یاغی تو مخم یادآوریش میکنه .
تو خط تولید قدم میزدم ، تو یکی از ایستگاها پشت یکی از میزا یه دختری نشسته بود شاید هم سن و سال خودم ، با مانتوی فرم شرکت و دستکشای سفید نخی ، تو چله تابستون ، بُرد الکترونیکی هویه میکرد . نمیدونم چند وقت بود اونجا مشغول بود ، ولی اونوقدری بود که پشتش خمیده بشه و قوز کنه . قسم میخورم از بیشتر دخترایی که دیدم خوشگلتره - احتمالا از شما هم دوست عزیز ! - .
بیشتر دلم نمیخواد بگم . دوباره خیلی یادش افتادم ، پیامدش هم ایکنه : تنفر از خودمو و خودتو خیلیا ! اینارو نوشتم که بگم " باعث افتخار توئی دختر توی کارخونه ، که چرخ زنده موندنو دستای تو میچرخونه* “
نویسنده: غریبه
جمعه 15 آبان1388 ساعت: 1:42
خیلی برات متاسفم...همون سبز پوش قایم شده نمیگه طرفداراش زنده اند مرده اند بعد تو وامثال تو ...ههههه..مسخره هست به خدا
شنیده بودم میگفتن جوونای ایرانی ئهن بین هستن نه تا این حد!!!!!! اونجایی که ما هستیم میگن بین جوونای ایران این مرسومه که سبز پوش باشی کلاس داره..میگن طرف روشن فکره...هههههه..ولی اگه بهش بگی لیبرال یعنی چی مثل چی چی بهت نگاه میکنه...خدا رو شکر ما از دهاتای شما فرار کردیممممم...بیا من بهت میگم روشن فکررررررر عقده ای نشی روشن فکررررررررررررررررررر ههههههه
1. به یاد ندارم به عمرم طرفدار کسی غیر از خودم بوده باشم
2. به یاد ندارم سبز به خودم بسته باشم یا سبزپوش شده باشم تا به حال
3. لیبرالیسم رو میپسندم و مهندس بازرگان رو زیاد دوست دارم ولی فعلا آنارشیسم هم متقاعدم نمیکنه (امیدوارم لو نرفته باشه که کلی تحقیق کردم تا معنی اینارو پیدا کنم !) اگرچه کلا اهل سیاست نیستم
4. خوش به حالت که فرار کردی
5. اینکه جوابت رو اینجا دادم واسه اینه که بهم گفتی روشن فکر و کلی ذوق مرگم کردی !!
6. حرف آخر : بهتره دیگه مزاحم نشی رفیق
پی نوشت 1 : عاقل مشو که غم ديگران خوري ديوانه شو که ديگران غمت خورند
پی نوشت 2 : حالم خوش نیست ، سر به سرم نذار رفیق ، پشیمون میشی
*ترانه یغما گلروئی ، رضا یزدانی هم خونده

جواز دفن صادر نمیکند این عقل لامصب
به مویهات قسم که مرده است
بیا ، این هم زنگولهاش
، و من
در سلامت کامل عقل ، روح و شاید جسم
فریاد میدهم
چوپان دروغگو خر است
پی نوشت : میگن اگه 13 رو در نکنی نحسیش دومنتو میگیره ، نه که خرافاتی باشم ، ولی خب احتیاط شرط عقله
پنداشت هایم غریبه اند . بوی سوختنی می آید و گویا کدبانوی روحم گرم ورّاجی با مغزم بوده که شرری دلم را سوخته است . هرچند ، بگذار بسوزد ، هرچه نباشد دود از کنده بلند میشود . ولی بیم دارم ، بیم دارم از روزی که دلم خر شود و زنجیر پاره کند و ...
سفسطه میکند این چرک اندیش
پیشهاش جز این نیست
لیک مغموم بدین رزم نه شاید بودن
کام از آن لعل دریغ است اگر نستانم
پی نوشت : این روزها به اندیشیدن خطر مکن !

قریب چهار سال پیش بود گمونم ، کیفمو گذاشته بودم زیر آرنجم لم داده بودم و زیر لب غرلند میکردم . " مرتیکه خیلی خوشگل درس میده فرت و فرت هم کوئیز میگیره و ... " با دو سه تا از بچه ها نشسته بودیم داشتیم میزدم تو سر مساله .
بعد از 6 ساعت کلاس هیچ جا مثل نمازخونه خستگی رو در نمیداد . هیکلای ولو شده که تمام سعیشون رو میکردند مچاله تر بشن تا یه کم بیشتر خودشون رو زیر کتی که رو نیم تنه بالاشون کشیده بودن جا کنند ، دستاشون هم که جفت همدیگه یا زیر سرشون بود یا بین پاهاشون . یه سری هم حلقه زده بودند دور همو صحبتشون از گیسوی یار بود . بعضیا هم در کسب علم همت گماشته بودند و بالاخره یه عده معدودی هم به واقع محضر حضرت حق کانکت شده بوند .خلاصه که ویو همیشگی نمازخونه همین بود . غرلند منم کماکان ادامه داشت که محسن خان که جلوی ما به مناجات مشغول بودن دیس کانکت شدن و بعد از سلام و علیک علت شکار بودنمون رو جویا شدن ، البته از یکی از بچه ها ، چراکه ما اونوقتا صنمی باهم نداشتیم هنوز . القصه ، بعد از کسب اطلاع از ماهیت سوال افاضات حضرتشون شروع به قل قل کرد . چشمتون روز بد نبینه ، با چنان اعتماد به نفسی شروع کرد به اراجیف بافتن که دیگه یارای سخن گفتن رو از ما گرفته بود ، الله اکبر از این همه اعتماد به نفس ، یکی نبود بگه آخه بشر تو که اصلا نه شقایق گودرزی رو میشناسی نه گودرز شقایقی اینا چیه واسه خودت ردیف میکنی ! خلاصه که اون شرو ورا گرچه ما رو تو حل مسالمون کمک نکرد هیچ و بلکمم بغرنجترش کرد ، ولی اقلش یک باب دیگه از ابواب رفاقت رو به روی ما گشود .
رفاقتایی که همه جور بویی داشتند . بوی درس ، بوی شکلات ، بوی لودگی ، بوی سینما ، بوی فوتبال ، بوی کافه ، بوی گردش ، بوی خوش زن ، بوی معرفت ، بوی بی معرفتی ، بوی سیاست ، ..... . نقل درس میکردیم و خمیازه کشت میکردیم ، از پدرخوانده کاپولا گرفته تا کلاه قرمزی طهماسب رو نقد میکردیم ، علل افول لیگ فوتبال سری آ ایتالیا و عدم تمایل ستاره ها به انتقال به این لیگ رو بررسی میکردیم ، دوستی هم داشتیم که یه دیتا بیس بی نظیر از جمعیت نسوان دانشگاه داشت که بر اساس شونصدتا شاخص کارشناسی شده این جمعیت محبوب رو گریدبندی کرده بود ! ، اگر هم پا میداد از کافه و پارک گرفته تا کوه و سفر شمال و مشهد و بیابون هم دریع نمیکردیم که البته تو یه بازه زمانی هم افسارمون گسیخته شده بود و به قول یکی از بچه ها حسابی بیرون روی داشتیم !
طولانی شد و ملال آور، الغرض ، الان یه سالی میشه که اکثرمون بغچه درسمون رو گره زدیم و هرکسی رفته سی خودش اگرچه کماکان رفاقتا پابرجاست . کلا همه چیز خوب بود ، حتی اون آخری (سیاست) ولی اون آخری این آخرا خیلی بد بو بود ، بوی لاشه یه خر نه ، یه سگ مرده رو میداد . اینم نه ، اصلا بوی گند خودشو داشت . اولا اینجوری نبودا ، هرکسی هر چرتی تو مخیلهش بود میریخت رو داریه و یه یکی اون میگفت و یکی اونیکی و بالاخره به قول گفتنی یه تضارب آرایی میشد و والسلام . ولی بعد از این اتفاقات کذائی اخیر یه تعصب احمقانه نمیدونم از کجا اومد و قلمبه شد و چشم عقل و منطق بعضیا از رفقا رو گرفت و شدن هوادار ، هوراکش و رگ گردن بادکن و ..... نتیجه ش هم شد کدورت و قهرهای بچه گونه .
خلاصه ، اینایی که نوشتم اول برای یه دوره کوچولو واسه خودم بود ، بعد هم برای تشکر از پرفسور محسن فوق الذکر که چند روز پیش طی یه حرکت انسان دوستانه و البته به عون و یاری ما این کودکان رو آشتی دادیم !
ما کماکان بر عقیده خودمون و رنگ خودمون پایداریم ، ولی به قول خواجه :
مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق ..... گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ و بر هیچ است ..... هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم ..... که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
خلاصه که طاقت بیار رفیق !!!
پی نوشت 1 : غر نزن عزیز جان . پستش طولانیه که هست . زورت که نکردن بخونی . اگه خوندی که لطف کردی ، اگرهم که نخوندی سود کردی !
پی نوشت 2 : امروز سر رسید رو ورق میزدم . الحق که ایرانی جماعت مرده پرسته ، هرچی بزرگداشت و یادبود و ... هست برای امواته ! 29 مهر هم که در نهایت بدسلیقگی روز صادرات هستش . مخلص کلام ، 29 مهر روز میلاد و بزرگداشت ایرمان مبارکباد !
· از قرار معلوم امروز بزرگداشت خواجه بود . فلذا طی یک حرکت ناپسند و یک سرقت ادبی که گویا اُدبا بهش میگن "تضمین" ، امروز یه فال گرفتم و همون رو ترکوندم !! پیشاپیش از محضر خواجه طلب مغفرت دارم .
پیش نویس : این تضمین خلق الساعه و بدون ویرایش بوده و خیلی خیلی پر از اشکال است ، بنابراین هیچ نقد ادبی بر آن وارد نیست عمرا !!
المنت لله که در میکده باز است ..... فیس بوک اگر بسته بود بلاگفا باز است
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی ..... هنگامه ما لیک تهی از می و ساز است
از وی همه مستی و غرور است و تکبر ..... وز ما به خفا پست به دنیای مجاز است
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم ..... برداشتن مهر ، به پسورد نیاز است
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان ..... مشروح به اوراق دگر تا به پیاز است
بار دل مجنون و خم طّره لیلی ..... بسیار بگفتند و مجدد نه نیاز است
بر دوخته ام دیده چو باز از همه عالم ..... باور بکند هرکه ، خِرد کم ز گُراز است
در کعبه کوی تو هرآنکس که بیاید ..... تلبیس به پوشاک مقامات چه راز است؟
ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین ..... از آتش اِرمان به غزلهای فراز است
· پیش نویس : متن زیر هیچ ارتباط با قسمت بالا ندارد و تنها از این جهت که خیلی خوشم اومد ازش نگاریدمش !

جبران خلیل جبران : سه سگ در آفتاب دراز کشیده بودند و گپ میزدند . سگ اول خیال بافانه گفت : واقعا زندگی در این روزگار سگی بسیار جالب است . فکر کنید که چقدر راحت زیر آب و روی زمین و حتی در آسمان سفر میکنیم ! و یک لحظه فکر کنید که برای آرامش سگها ، چه امکاناتی در اختیار داریم ، حتی برای چشمها و گوشها و بینی هایمان !
و سگ دوم گفت :ما هنرهای بسیار زیادی داریم . به ماه با نظمی بیشتر از اجدادمان پارس میکنیم . و وقتی در آب به خودمان نگاه میکنیم ، میبینیم که صورتمان پاکیزه تر از صورت اجدادمان است .
سپس سگ سوم گفت : اما چیزی که بیشتر از همه برایم جالب است و ذهنم را سرگرم میکند تفاهم و آرامش میان سگ سانان است
در همان لحظه نگاهشان به سگ گیر افتاد که به آنها نزدیک میشد .
سه سگ از جا پریدند و دوان دوان در خیابان تاختند . و در همان حال سگ سوم گفت :شما را به خدا اگر جانتان را دوست دارید تندتر بدوید ، تمدن در تعقیب ماست !
پی نوشت : راستی امروز هم میشد بریزیم بیرون و شعار و راهپیمایی و سبز و ..... ؟!!
1. وچنین شنیدم در اخبار شیخ (علیه الرحمه) که هرانگاه ستون غم بر دلش نیرو بکردی ، خامه بر کف گرفتی و رقعتی چند به (از) کنج زنگارفام دل نبشتی . پس ماحصل نیک حالتی میبود چون ..... .
من نیز بکردم و چنان شد :
فروهشته چندی است ابری سترگ
دلم را گرفته مِهی ناصواب
سحرگه به سوگ اندر آفتاب
شبانگاه در حسرت ماهتاب
فروخفته خنیای مرغان همه
به جز ناله بوف ناید به گوش
به زین گرده غم تندر عور چشم
کند خنده اهریمن ژنده پوش
.
.
.
مگر طلعت آفتاب نگاه
مگر گیسوانش رسن تا به ماه
مگر نغمه ترجمان اله
وگرنه نوا آه و جانم تباه
2. تقریظ : به دوستانی که لطف میکنند و منو سرزنش میکنند – بهم سر میزنن ! – پیشنهاد میکنم سری هم به وبلاگ زیر بزنن . خالی از لطف نیست . ما که خوش داریمش